زخمي شكفته، حنجرهاي شعله ور شده است
داغ قديمي من از آن تازه تر شده است
زخمي كه غنچه بسته و جاني از آن شكفت
وقتي دهان گشود جهاني از آن شكفت
اين شعله در وجود من از گريه روشن است
اين سوختن،نشانه آرامش من است
اين داغ در اجاق دلم بي شرر مباد
اين زخم كهنه كمتر از اين تازهتر مباد
آن سوي سوز و ساز،قراري نهفته است
از شعله زار درد،بهاري شكفته است
دردي كه خون دل شده درمانمان كند
نوع دگر بسازد و انسانمان كند
اين سوز خوب،ازهمة سوز ها جداست
سوز تف و گداز شرر خيز كربلاست
در سوز كربلايي اين داغ سوختيم
از جنس سوختن، كفن خويش دوختيم
معراج را سبب نه؛ كه عين مسبب است
كامل ترين حقيقت آن سوز زينب است
زينب مگو تمامت صبر خدا بگو
خورشيد عصر واقعة كربلا بگو
امشب سواد فاجعه اي گشته برملا
از عمق دشتهاي مه آلود كربلا
مرثيه خوان روح من ! امشب بيا بخوان
امشب روايت دگر ازكربلا بخوان
تاريخ، روز واقعه را خون گريسته است
بيش از هزار سال در اندوه زيسته است
در پنجههاي بغض گلوگير ، مرده بود
شاعراگر گداز دلش را نميسرود
تا بر غروب شام غريبان اشاره كرد
پيراهن صبوري خود صبر پاره كرد
آرام خفته بود سر از خاك بر نداشت
انگار از مصيبت خواهر خبر نداشت
ميرفت از آشيانه آتش گرفتهاش
يك دستة كبوتر تنها كه پر نداشت
شب ترسناك بود سراسيمه ميدويد
طفلي كه غير عمه اميد دگر نداشت
توفان فرو نشست وليكن ميان خاك
يك كهكشان سوخته ديدم كه سر نداشت
يك كربلا مصيبت و يك قتلگاه،غم
در قلبهاي سختتر از سنگ اثر نداشت
دنيا خجل زدربدريهاي زينب است
خورشيد هم نهان شده در پردة شب است
ديشب اگر چه ره،به سوي قتلگاه برد
از موج خيز غم به برادر پناه برد
امروز هم به سمت چمن ره گزيده است
گلهاي باغ سوخته را شب نديده است
هنگامة ورود به مقتل فرا رسيد
نوباوگان فاطمه را سربريده ديد
یك تن به رنگ شقايق به بر گرفت
از عمق روح سيحه زد، آفاق در گرفت
پرسيد خانمي كه قد از غم خميده است
ياران! عزيز گمشدهام را كه ديده است
خم شد كنار يك تن بي سوار، دلش شكست
قرآن، ورق ورق شده بود و سپس نشست
بر زخم بي شمار برادر نظاره كرد
هي پلك بست، باز نگاه دوباره كرد
باور نميكنم كه حسينم چنين شده
سر در بدن ندارد و نقش زمين شده
دربر گرفت پيكر در خون تپيده را
بوسيد جاي گونه، گلوي بريده را
يك چند لحظه اي نظر از دوست بر گرفت
اندوه شعله ورشد و سوز دگر گرفت
«رو كرد در بقيع به زهرا خطاب كرد»
«مرغ هوا و ماهي دريا كباب كرد»
«اين كشتةفتاده، به هامون حسين توست»
«وين سيد دست و پازده در خون حسين توست »
هر لحظه سوزهاي فراوان به سينه داشت
سوز مكاشفات حسين و سكينه داشت
شيرازههاي صبرو اميدش گسسته ديد
خورشيد را دمي كه به زنجير بسته ديد
بيمار روز واقعه جان بر لبش رسيد
نزديك بود جان بدهد، زينبش رسيد
يكآن اگر توجهش از ياد رفته بود
ازدست عمه حضرت سجاد رفته بود
صد شعله در وجود من از گريه روشن است
اين سوختن، نشانة آرامش من است
اين سوز خوب از همة سوز ها جداست
سوز تف و گداز شرر خيزكربلاست
اين داغ دراجاق دلم بي شرر مباد
اين زخم كهنه كمتر از اين شعلهور مباد
حجت الاسلام سید فضل ا... قدسی